دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري !
تو صاحب درد بودي ناله سر كن
خبر از درد بي دردي نداري
بنال اي دل كه رنجت شادماني ست
بمير اي دل كه مرگت زندگاني ست
مباد آن دم كه چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مباد آن دم كه عود تار و پودت
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم كه از او درد خيزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشك ريزد !